خدا را شکر که مالیات می پردازم ........ این یعنی اینکه من شغل دارم و بیکار نیستم .
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از مهمانی را جمع کنم ........ این یعنی اینکه من در میان دوستانم بودم .
خدا را شکر که لباسهایم کمی تنگ شده اند ........ این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی می افتم ........ این یعنی توان سخت کار کردن را دارم .
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم ........ این یعنی من خانه ای دارم .
خدا را شکر که جایی برای پارک نمودن پیدا کردم ........ این یعنی من ماشینی دارم .
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم ........ این یعنی توانایی شنیدن دارم .
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم ........ این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم .
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم ........ این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالمم .
خدا را شکر که خرید سال نو جیبم را خالی می کند ........ این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم .
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم ........ این یعنی هنوز زنده ام .
خدای مهربان من ، شکرگزارتم به خاطر آنکه هنوز می توانم ترا نیایش کنم و سپاسگذار تو باشم .
خدایا شکر به خاطر آنکه وقتی سال نو به خانه پدری رفتم پدر و مادرم در را به رویم گشودند و شکر از اینکه بر سر سفره ای جمع شدیم که خواهر و برادرم در سلامتی بودند .
خدایا شکر به خاطر دوستان خوبی که با کلمات حکمت آمیزشان روحم را جلال می بخشند و سطح دانشم را با معلوماتشان بالا می برم .
شکر به خاطر این دریچه ای که به رویم باز کردی تا در خانه خود بتوانم از اندوخته های دیگران بهره ببرم و شکر به خاطر تمام نعمت هایی که به من بخشیدی و هنوز درک و فهمم بدان حد نرسیده که انها را درک کنم .
و در آخر شکر به خاطر بزرگترین نعمتت ، که آن داشتن خدای آرامش بخشی چون تو است ،خدای بی نظیری چون توست ، و من امیدوارم به تو که در واپسین دم حیاتم مرا جزء رستگارانت قرار دهی .
بازم سلام من اومدم اول روز مادر رو به تمام شما تبریک میگم راستی یه خبر خوب دارم معدلم شد 20 امسالم مثل سالایه دیگه قبول شدم یه داستان هم درباره ی مادربراتون می نویسم .
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

سلام من اومدم بایه مطلب جدید همه ی امتحاناتم را دادم خیالتون راحت هیچکدومشو قبول نمی شم راستشو بخواین خیلی سخت بود منتظر پست های بعدیم باشید تابعد.
بابا! من که می خواشتم اونجا پیاده شم !
ای برای دو نفر- صیغه شدگان- عبا قرمزی- من بچه شیخ 15 سال دارم .
افتاده، با خودش ميگه: اي داد بيداد، باز امروز قراره يك زميني بخوريم!!
.
سلام اول بهتره بامن آشنا بشین اسمم الهه هست 11 سالمه و اولین تجربه ام در وبلاگ ساختنه تابستون رو دارم سپری می کنم و انشا ا......اگه خدابخواد چند ماه دیگه وارد راهنمایی می شم امتحاناتم تمام شده ولی به نظر خودم هنوز اولشه چون دوتا دیگه که خیلی مهمه هنوز مونده امتحان نمونه دولتی وشاهد که آرزو دارم حداقل بازم یکیشو قبول بشم چون دیگه به قول معلممون حیف مدرسه های معمولی برم همیشه از کلاس اول تا حالا شاگرد اول کلاس بودم از کلاس سوم شروع به انجام کار های فرهنگی کردم وسه سال رتبه ی دوم در ناحیه را کسب کردم سال اول در رشته ی قراعت قرآن سال دوم در رشته ی نقاشی بامداد رنگ وسال سوم یا همان امسال دررشته ی نقاشی با آبرنگ. خداییش امسال معلممون خیلی سخت گیر بود یه رقیب هم داشتم که ازش خیلی بدم می اومد
این اولین پست مطلبم بود منتظر پستهای بعدی باشید
خداحافظ
